|
زیرِ ذره بین... ما همگی زیرِ ذره بین هستیم.لطفا با نظم، به صف بایستید.
|
یه عده معتقدند که: انسان ، خدا را کشت و جای او را گرفت انسان از نسل میمون است و جنبه حیوانیت انسان ، اصل است و تمام خواسته های انسان ، حیوانی ست. انسان ها ذاتا گرگ صفتند و حق با کسی است که قوی تر است. یعنی قانون جنگل. هر کی زورش بیشتر ، پاینده تر. معاد دروغ است و بهشت همین دنیاست. از دیدگاه آنها ، زندگی یعنی: لذت حداکثر "شهوت جنسی" مصرف بی حساب و دیوانه وار "شهوت شکم" مملو از اوقات فراغت و تفنن "راحت طلبی" مرگ بیماری است و با گسترش دانش باید بر آن غلبه کرد و عمر جاوید یافت چون پول عامل رسیدن به لذت است پس برای رسیدن به پول به هر کاری میتوان دست زد. تشکیل خانواده و تک همسری مزاحم کامجویی حیوانی است. هرکس آزاد است تا هرگونه که خواست لذت جنسی ببرد. باید هر روز برهنگی و سکس را گسترش داد چون لذت جویی در برهنگی است. 00000000000000 اینایی که گفتم بهش میگن عقاید اومانیسم. برگرد یه دور دیگه با دقت بخون تا اگر یه جایی شنیدی مثل من دهنت کش نیاد. حالا اومانیسم کیه؟ خودت برو بگرد پدا کن. [ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٠ ب.ظ ] [ مورچه ]
در آمبولانس را باز میکنی که سوار شوی. ناله ی سوزناکی قلبت را میلرزاند و تو را میخکوب میکند. از آمبولانس فاصله میگیری. برای بار دوم ناله را میشنوی. به سمت صدا حرکت میکنی. هر قدمی که به جلو بر میداری ، صدای ناله نزدیکتر و واضح تر میشود. در تاریکی اطرافت را بر انداز میکنی ، چیزی نمیبینی اما صدای محزونی را که یا مهدی میگوید ، میشنوی. خم میشوی ، جستجو میکنی و قامت نوجوان بسیجی حدودا 15 ساله ای را می یابی که بر روی شکم دراز کشیده و گونه اش را بر خاک نهاده و ناله میکند. ناله حزینش دلت را به درد می آورد و اشک هایت را سرازیر میکند. می خواهی کمکش کنی اما مانع میشود. خوب که دقت میکنی میبینی ترکش پهلو و شکمش را دریده و امعاء و احشایش بیرون ریخته و خون سرخش ، خاک را رنگین کرده است. در کنارش زانو میزنی. گونه ات را به گونه اش نزدیک میکنی و با بغضی که در گلو داری سعی میکنی روحیه اش را تقویت کنی اما مناجات عاشقانه اش به تو روحیه میدهد. راننده آمبولانس می آید در کنارش مینشیند و میخواهد سر نوجوان بسیجی را بر زانو بگذارد اما او با التماس می گوید:(سرم روی زانوی آقامه.شما رو به خدا منو از آقام جدا نکنید. از اینجا برید). راننده، آرام بازوی بسیجی را رها می کند ومی رود برانکارد بیاورد. بسیجی با دست اشاره می کند و میگوید : ( شما را به آقا امام زمان قسم می دهم مرا از اینجا نبرید بذارین جنازه ی من همینجا بمونه ،من به آرزوم رسیدم من رو از آرزویم جدا نکنید...) راننده به سمت آمبولانس می رود. نیروهای عراقی نزدیک تر می شوند و صدای هلهله ی آنها در دشت می پیچد.سعی میکنی نوجوان بسیجی را متقاعد سازی و با آمبولانس منتقل کنی اما باز هم تو را (وصی) میگیرد و قسم می دهد که تنهایش بگذاری.مستأصل و درمانده از جا بلند می شوی،نه تاب ماندن داری و نه پای رفتن،زانوهایت سستی می کند و پاهایت می لرزد. می خواهی بروی اما نمی توانی. مینشینی دستی به موهایش میکشی و دوباره بلند می شوی، تصمیم میگیری به هر نحو ممکن او را با خودت ببری. منوری بر بالای سرت چتر باز می کند و رگبار مسلسل نیروهای عراقی زوزه میکشد و به عقب آمبولانس اصابت می کند . صدای فرو ریختن شیشه های آمبولانس و فریاد راننده در هم می پیچد و راننده در کنار آمبولانس نقش بر زمین می شود . به کمکش می روی، تن زخمیش را به داخل آمبولانس میکشی. به سمت نوجوان بسیجی بر میگردی. سربازان عراقی را میبینی که بر بالای سرش ایستاده اند و تن زخمیش را به رگبار می بندند. آه از نهادت بلند می شود.انگار قلبت را از درون سینه ات بیرون میکشند ، جگرت خون می شود، گلویت میخشکد،تاب دیدن نداری ،پشت فرمان مینشینی و حرکت میکنی. 0000000000000000000
و چقدر فرقه بین تو که جوان هستی و او که نوجوان بود!!! تو فقط از زندگی ، یه چیزو خوب میدونی: مدارس دخترانه ، راس چه ساعتی تعطیل میشوند! و همین تو را بس! اصلا برات مهم نباشه که مهدی (عج) تو راهه ، میاد ، سرباز میخواد! اصلا برات مهم نباشه! یه وقت خدایی نکرده ، زبونم لال ، خودسازی نکنیاااا ، بصیرت که دیگه بذار بره... تو فقط یه چیزو بچسب: مُ تور! خیا بون! دُخـ تَر! بخش کن: دُخـ تَر! تمرین کن: دُخـ تَر! آفرین. [ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ق.ظ ] [ مورچه ]
دنیای فاسد غرب خواستند به زور زن را ، شخصیت زن را در روش های غلط و انحرافی که همراه با تحقیر جنس زن است ، به زور به ذهن دنیا فرو کنند: زن برای اینکه شخصیت خودش را نشان دهد ، بایستی برای مردان چشم نواز باشد. این شد شخصیت برای یک زن؟! بایستی حجاب و عفاف را کنار بگذارد ، جلوه گری کند تا مردها خوششان بیاید. این تعظیم زن است یا تحقیر؟! این غرب ِ مستِ دیوانه ی از همه جا بی خبر ، تحت تاثیر دست های صهیونیستی ، این را به عنوان تجلیل از زن ، عَلَم کرد؛ یک عده هم باور کردند.
اما من باور نمیکنم ، غربِ مستِ دیوانه. [ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٠ ب.ظ ] [ مورچه ]
شرح زندگی یک مادر به نقل از مورچه. زن هر صبح استفراغ میکرد. زن نمیتوانست برای همسرش صبحانه آماده کند. زن داشت مادر میشد. زن ماه ها بود که هر صبح استفراغ میکرد. . . هنگامی که در حال تحمل درد زایمان بود همسرش او را کثافت خطاب کرد و به او گفت: به خودت نگاه کن که مثل شلخته ها شده ای! . . آن مادر باید کودک بک ماهه اش را تر و خشک میکرد. آن مادر گاهی ، فقط گاهی بوی تن بچه را میداد. مادر دیگر فرصت نداشت ناخنش را برای همسرش لاک بزند. مادر گاهی کتک میخورد. . . بچه ها برزگ شدند. بچه ها خرج داشتند. مادر از پدر تقاضای پول میکرد. مادر کتک میخورد. مطالعات نشان داده است فرزندانی که شاهد بوده اند پدر ، مادر را کتک میزند ، در آینده خواهران و برادران خود را کتک میزنند. (مخصوصا پسران) روزی مادر بیمار بود و جوراب پسر شسته نشد! دست بر مادر بلند شد. یک روز غذا سوخت. مرد خانه گرسنه بود. مادر، سگ خطاب شد. یک روز 1000 تومان پول در جیب لباس پسر شسته شد! مادر احمق بی شعور خطاب شد. یک روز برگی از جزوه دختر خیس شد. مادر کوووووور خطاب شد! یک روز نان گرم در سفره نبود. تن مادر کبود شد. چندیست میگذرد! دیگر کسی استفراغ نمیکند. دیگر تن مادر بوی کودک شیر خوارش نمیدهد. دیگر کسی برای جیب پسرش پول طلب نمیکند. دیگر غذا نمیسوزد. دیگر لباسی شسته نمیشود. دیگر برگ جزوه ای خیس نمشود. دیگر نان گرمی به سفره نمی آید! امروز دیگر آن مادر نیست. حال چه شده که پدر افسرده ست؟ پسر اشک میریزد و دختر بی تاب؟! حسِ نبود مادر ، روح و روان اهل خانه را شکنجه میدهد. بیچاره مادر! تا که بود ، نبودش کسی! کشت او را درد بی هم نفسی! حال که رفته ، همه یار شد ، خفته است و همه بیدار شدند.
بیچاره مادر! همه ی غصه اش این بود که : نکند دخترم گیر مردی همچون همسرم بیفتد!
[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۱ ق.ظ ] [ مورچه ]
زن و مرد پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت. پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد. وی برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند شبی ، همه ی سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند... غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی پیر مرد شد. (ایمیل دریافتی از همشهری جوان) عکس از همدم های واقعی روزگار ما ، در ادامه مطلب. ادامه مطلب [ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٠ ق.ظ ] [ مورچه ]
چه کسی میداند جنگ چیست؟ چه کسی میداند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی میداند هر سوت خمپاره ، فردا به قطره ی اشکی بدل خواهد شد و این اشک ، جگر هایی را خواهد سوزاند؟ کیست که بداند جنگ یعنی سوختن ، ویران شدن آرامش مادری که فرزندش را همین الان با لالایی گرمش در آغوش خود خوابانیده! نوری ، صدایی ، ریزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خمیده مادر. کیست که بداند جنگ یعنی ستم ، یعنی آتش ، یعنی خونین شدن خرمشهر ، یعنی سرخ شدن جامه ای و سیاه شدن جامه ای دیگر. یعنی گریز به هر جا! هر جا که اینجا نباشد؛ یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم کجاست؟ دخترم چه شد؟ 0000000000000 به کدام گوشه ی تهران نشسته ای؟ کدام دختر دانشجو ای که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود! من میگویم تو بشنو: رنج بسیار برده ایم از جنگ. رنج ها بی ثمر نمیگردد. آاااای دخترک! میشنوی؟ دلبسته ام به خاک وطن ، من! و پایدار تـــــــا پای دار!
متن بالای عکس از شهید احمد رضا احدی. [ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ مورچه ]
دانشجویان محترم ؛ سوالی دارم از خدمتتان! هواپیمایی با 5/1 برابر سرعت صوت ، از ارتفاع 10 متری سطح زمین ، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت میکند ، مورد اصابت موشک قرار میدهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود ، معلوم کنید: - کدام تن میسوزد؟ - کدام سر میپرد؟ - چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟ - چگونه باید آنها را غسل داد؟ - چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ کدام مسئله را حل میکنی؟ برای کدام امتحان درس میخوانی؟ به چه امیدی نفس میکشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر میکنی؟ از خیال؟ از کتاب؟ از لقب شامخ دکتر؟ یا از آدامسی که مادرت هر روز صبح در کیفت می گذارد؟ کدام اضطراب جانت را میخلد؟ دیر رسیدن به اتوبوس؟ دیر رسیدن سر کلاس؟ نمره A گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک؟ به ماشین؟ به قبول شدن در دوره فوق دکترا؟
دست نوشته شهید احمدرضا احدی. [ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٠ ق.ظ ] [ مورچه ]
دوشیزه ی محترمه ی مکرمه ، خانمی که در عکس بالا نشسته ای! آیا بنده اجازه دارم از شما سوالی بپرسم؟ گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله 100 متری شلیک میشود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده ، گذر میکند. معلوم نمایید: - سر کجا افتاده است؟ - کدام زن صیحه میکشد؟ - کدام پیراهن سیاه میشود؟ - کدام خواهر ، بی برادر میشود؟ - آسمان کدام شهر سرخ میشود؟ - کدام گریبان پاره میشود؟ - کدام چهره چنگ میخورد؟ - کدام کودک در انزوا و خلوت خویش ، اشک میریزد؟ هر قسمت (2 نمره)
طراح سوال: شهید احمدرضا احدی. [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢۳ ق.ظ ] [ مورچه ]
اجاق چهار تا سنگ است که وسطش آتش روشن میکنند. رویش هم یک نانی میپزند که خوردن دارد. به صد تای این نان ها می ارزد. اگر گیرت آمد حتما ازش بخور.آمده ای به این دنیا که نان بخوری دیگر! حالا اجاق از چی اجاق است؟ هان؟ از چهار تا سنگ؟ نه... از آتشی که درش روشن است اجاق است. حالا این آتش اجاق ، اگر هر جای دیگری هم بود ، آن جا اجاق است. اگر نبود ، نیست. چهار تا سنگ دور یک آتشی بوده ، صاحب سنگ ها برشان داشته و رفته. لازمش داشته برده. تو خودت بشو اجاق. آتش اگر هست ، تو خودت بشو اجاق. آتش هم اگر نیست ، یا اگر یک روزی نبود ، نیست دیگر! آن وقت باید غصه آتش را بخوری نه غصه چهار پاره سنگ را. سنگ زیاد است. من سنگ... تو سنگ... آتشش را پیدا کن.
دست نوشته کورش علیانی(کتاب باران خلاف نیست) 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 معنی نهفته ای داره. بخون و بهش فکر کن. [ سهشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٦ ب.ظ ] [ مورچه ]
دلبستگی ، وابستگی ، همبستگی ، چسبندگی ، قـــــــــــــــــــــــــیر !
کاش که من یک پرنده بودم. میزدم بال و پری ، دور تا دور سرش و بدو میگفتم: برو از دور و برش. ولی نه! تو بگویی که پیوند یون است. کلراید سدیم است! تا به کی این التهاب و اتصال؟ پسرک میگوید: تو توانایی بخشش داری ، دست های تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد ، چشم های تو به من آرامش میبخشد ، تو عروسک منی. و عروسک گوید: قصه ی نغز تو از غصه تهی ست. باز هم قصه بگو تا به آرامش دل ، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم. روزگار در گذر است ، احساس در تغییر! دلبستگی ، وابستگی ، همبستگی ، چسبندگی ، قــــــــــــــــــیر! روزگار میگذرد. میرسد آن روز که دیگر قیر نباشد. تو بخوان از نو! دلبستگی ، وابستکی ، همبستگی ، چسبندگی ، ... و پس از چندی: خستگی ، دلزدگی ، دلمردگی ، گـــــــــــــــــــــور! پسرک خسته شده! خسته از چه،پسرک؟ از عروسک؟ از ملوسک؟ تازه دریافتی که این دستاورد ، نیست عروس آرزوهات؟؟؟ غصه بیدار شده ، چشمت باز شده و تو شک داری به احساس عروسک! شک که نه ، حتم داری که خیانت کرده. مهربان باش پسرک! نکنی بد رفتاری! نزنی بر سر او! نشکنی استخوان زانو! نزنی فریاد مبادا که تَرَک بردارد بلور قلب عروسک ، پسرک! بگذار به درون جعبه اش ، بده دست پدرش. یا که نه... ببرش پارک ، بگذارش همان نقطه ای که قصه ی نغز برایش خواندی! برو بگذار و بیا. در ضمن آی پسرک! اخلاق جنسی اسلامی ، هرگونه تحریک غریزه جنسی در جامعه را ممنوع میداند. [ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ مورچه ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |